بجای مقاومت
در برابر ِتغییراتی که
خدا برایت رقم زده
تسلیم شو بگذار

زندگی با تو جریان یابد
نگرانِ این نباش که
زندگی ات زیرو رو شود
ازکجا معلوم زیر
زندگیت بهتر از رویش نباشد



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 14:18 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(1)

پاییز زیبا و عروس فصل هاست

برگ ریزان درخت و
خواب ناز غنچه هاست

خش خش برگ و
نسیم باد را بی انتهاست

هرچه خواهی آرزوکن
فصل فصل قصه هاست

فصل خلوت کردن با خداست ...



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 14:14 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ﮔﺎه گاهی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ می‌گیرد
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ می‌گوﯾﻢ

ﺑﺸﮑﻦ قفلی ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭی
ﺗﻮ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ

ﻭ ﺧﺪﺍ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁخر ﺑﺎ ماست



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 14:12 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

گر سینه شود تنگ خدا با ماهست
گر پای شود لنگ
خدا با ما هست
دل را به حریم عشق
بسپار و برو
فرسنگ به فرسنگ
خدا با ما هست



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 13:12 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ای کاش
انقدر اب داشتم
تا جهنم را خاموش میکردم
و انقدر اتش داشتم که بهشت را میسوزاندم
که مردم
خدا را برای خودش عاشقانه بپرستند
نه برای بهشت و جهنم



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 12:58 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی، لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای ها را بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و بهشان لبخند هدیه کنی، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری.
چقدر دوس دارم این حس و حال را، هوا سردِ سرد را
مثلأ سوار تاکسی شوم و شیشه را پایین بیاورم
باد به صورتم بخورم
نفس بکشم.
بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم بگویم : ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم ...
چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است، صبح های روشن، عصرهای تاریک!
اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمها را تماشا کنم آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم را زیباتر میکند ...
برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم ... باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم
لذت دارد پاییز را تنها گذراندن ؟
لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش اتفاق های دل انگیزو خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش.

 



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 12:55 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

یه شونه داشتم که خیلی ازش راضی نبودم... زیادی بزرگ و خشن بود ولی به هر حال ازش استفاده میکردم...
چند وقت پیش رفتم سفر، از سفر که برگشتم دیدم شونه نیست... توو اتاق هتل جا گذاشته بودمش...
رفتم یه شونه دیگه خریدم...
این یکی خیلی بهتر بود خوش دست بود اندازه اش مناسب تر بود خیلی از خریدش راضی بودم...
چند روز پیش که کوله پشتیمو می گشتم شونه قبلیم توو یکی از جیباش پیدا شد...
یه نگاهی بهش انداختم... بد شکل تر و نامناسب تر از قبل به نظر میومد...
با خودم فکر کردم اگر این شونه گم نشده بود ازش همچنان استفاده میکردم و به فکر خریدن یه شونه جدید نمی افتادم...
بهش گفتم مرسی که گم شدی....
گاهی از دست دادن چیزی که داریم باعث بدست آوردن یه چیز بهتر میشه...
سخته می دونم... ولی با دلتنگیش کنار بیاید، توو پیچ بعدی یه اتفاق بهتر منتظرتونه



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 12:50 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

به جای کوبیدن فیش‌های آب و برق
به شکل رگبار و صاعقه بر میز
به جای اشک ریختن برای پیانویی
که در غیاب انگشت‌های تو
به عنکبوت‌های سمساری عادت کرده
به جای باطل کردن بلیط‌ها در مُشت

به آمبولانسی فکر کن
که در این ترافیک
چشم‌هایش به دنبال راه فرار می‌گردند

نعره‌ای بزن از خوشحالی
که حنجره ات هنوز کوک نشده روی سکوت
قلبت از تکرار حرف‌های خونینش
به لکنت نیفتاده
و هیچ پزشکی نگفته
چشم‌هایت را ببند
تا کمی بالاتر بکشد رو انداز سفیدت را

برو خدا را شکر کن
در این خیابان گره خورده
تصعید نمی‌شوی در آمبولانس
و نهایتاً تن ِ بی‌حالت را
آویزان کرده‌ای از قناره‌ای در اتوبوس

در بدترین شرایط با این مسیر
به اداره‌ای می‌رسی
که از پیانیستی شکست خورده
تایپیستی موفق خواهد ساخت
و بخاری‌های یک خط در میانش یعنی
هنوز
به سردخانه نرسیده‌ای
نعر‌ه‌ای بزن از خوشحالی
و مُشت‌هایت را
با فرمان حمله بالا ببر
به صندلی‌های مترویی فکر کن
که با پایان وقت اداری
باید به فتحشان بروی .



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 12:42 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدا گفت :
ببرینش جهنم بنده برگشت
ونگاهی به خدا ڪرد
خدا گفت :
نبرینش او را به بهشت ببرین !
فرشتگان سوال ڪردن چرا ؟
خدا گفت :
چون او هنوز به من امیدوار است



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 12:42 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

زندگی به من یاد داده
برای داشتن ارامش و اسایش
امروز را با خدا قدم بردارم
و فردا را به او بسپارم



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 12:39 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید